۱۴۰۲/۰۳/۰۵
میخندم و این قهقهه از شادی نیست
دل پُر ز غمم، توان فریادی نیست
میگردم و سرگشته و حیران به خیابان
کنج قفسم، چه حیف آزادی نیست
این زلف پریشان شدهی من اکنون
آشفتهی کاریست، نِگر بادی نیست
فرهادم و شیرین طلب خسرو خویش
شیرین! به عیار عشق، فرهادی نیست
مجنون تو لیلیم که دیوانهتر از من
گردی و بگردند در این وادی نیست
برق نگهت گرفته سرتا پایم
بیمار توام طبیب، امدادی نیست
پاسخ بده و گشای لبها از هم
حُکمی بده پادشاه، جلادی نیست
یادی شود از شاعر و شعرش ای کاش
گر شد فبها ، نشد هم ایرادی نیست
وحیدصفری افضل"وصال"
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 1:59 توسط وحید صفری افضل
|