۱۴۰۴/۱۰/۰۳
سینه پر درد است و امّا
چون قلم ما بیزبانیم
حرفها چون لاله عریان
ما شبیه باغبانیم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۴/۰۹/۳۰
ساکن شده دهانم، حرفم همه سکون است
حالم اگر بپرسی...عالی!شب جنون است
فالم بگیر حافظ، یلدا! کجاست؟ کو؟ کِی؟
امشب هوای قلبم همچون انار خون است
وحید صفری افضل "وصال"
۱۴۰۴/۰۹/۲۳
پاییز به انتها رسید و نبارید ابرِ ما
یکدنده شد حیات، زندگیست جبرِ ما
لبخند میزنیم و ادامه میدهیم هنوز
باشد که روزگار خجل شود از صبر ما(ناشناس)
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۴/۰۹/۰۹
بی مهریِ مهر از سرِ سودا بود
آبان به وفای عهد ناپیدا بود
آذر چو رسید آتش افکند به جان
سوزاند دلی که در پی یلدا بود
وحید صفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۵/۰۶
در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی(مولانا)
در رمضان رفتی و وقت رجب آمدی
پس تو کجا بودهای، این همه عمر دراز
در صحتم غایبی، موسم تب آمدی
حال که هستی بخند، خنده دوا باشدم
شربت افیون شدی، روی غضب آمدی
آمدی امشب بمان، روی نگردان مرا
تیغ ندارم به دست، داوطلب آمدی
باش تو مهمان و من پیشگهت میزبان
پس قدمت بر دوچشم، بوسه به لب آمدی
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۵/۰۵
کاش وقتی چای میخوردم کنارش قند بود
قند دارم، قند من منظور یک لبخند بود
دکتری تو! چون مرا از قند منعم میکنی
قند لبهایت به پشت اخم تو دربند بود
آن زمان که رفته بودی، بود ایام بهار
حال اینک آمدی عمرم که در اسفند بود
قند خونم رو به پایین است دارویی بده
من شنیدم دکتری بر پایه سوگند بود
تا زمانیکه ندیدم خندهات را قند من
حال من چون آتشی در داخل اسپند بود
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۴/۰۱
غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمیگنجد(محتشم کاشانی)
خوشی گشته زیاد ازبس، که درحالم نمیگنجد
اگر از عمر من پرسی، جوانم...نیست سنی لیک
که زلفان سپیدم در سِن و سالم نمیگنجد(وصال)
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۳/۰۴
داغ باشیندا گوزلریم زیباییِ داغ ماتی دی
غیرت و مهماننوازی داغلارین بیر ذاتی دی
گر تمام ویژگیلر بیر داغ اوسته جمع اولا
مطمئناً او داغین آدی اِله بغراطی دی
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۲/۱۵
مرد تنها گوشهای حیران، هوا هم سرد بود
باغ رنگش از غم آن مرد تنها، زرد بود
"درد" را از اینور و آنور که خواندم "درد"بود
"درد" هم شرمنده درد دل آن مرد بود
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۳/۰۲/۰۸
بالشم شبها همه از اشک چشمم خیس بود
نعرهها میزد دلم، مغزم جوابش هیس بود!
فکر میکردم که تنها باعث آرامش است
او فقط در ظاهرش تندیس یک قدیس بود
باعث این درد جانفرسا و بانی سکوت
ظاهری همچون فرشته، باطنش ابلیس بود
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۲/۱۰/۰۹
چندیست که فعل عمر خود را پی صرفیم
بیمیل سکوتیم، به دنبال چه حرفیم؟
دیروز خزان عمرمان گذشت، دی شد
موی سرمان سفید و در حسرت برفیم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۲/۰۷/۲۶
لب من خشک، نگاهم به سراب
چشم تو قهوه، لبت جام شراب
خواب من را بپران ای ساقی
اندکی مِی بده بر حال خراب
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۲/۰۵/۰۶
مُحرّم حال من است و دل من عاشوراست
بیا به شام غریبان تا پگاه گریه کنیم
زدند خنجر و نیزه، دِگر توانی نیست
دو چشم تَرم ماند و یک نگاه گریه کنیم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۲/۰۳/۰۵
میخندم و این قهقهه از شادی نیست
دل پُر ز غمم، توان فریادی نیست
میگردم و سرگشته و حیران به خیابان
کنج قفسم، چه حیف آزادی نیست
این زلف پریشان شدهی من اکنون
آشفتهی کاریست، نِگر بادی نیست
فرهادم و شیرین طلب خسرو خویش
شیرین! به عیار عشق، فرهادی نیست
مجنون تو لیلیم که دیوانهتر از من
گردی و بگردند در این وادی نیست
برق نگهت گرفته سرتا پایم
بیمار توام طبیب، امدادی نیست
پاسخ بده و گشای لبها از هم
حُکمی بده پادشاه، جلادی نیست
یادی شود از شاعر و شعرش ای کاش
گر شد فبها ، نشد هم ایرادی نیست
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۹/۰۶
نگاه من به نگاهت، لبت سراغ لبم
فدای موی سیاهت، به رنگ تار شبم
چه میشود به کنارم بیایی ای جانا
طبیب جان تو بگردی، به کارزار تبم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۹/۰۷
روز اول آتش دیدارمان چون نار بود
در وداعت روز من چون رنگ مویت تار بود
دیدمت عاشق شدم، اما تو گویا.....آه هیچ
شاخه گل بودی، اما سهم من یک خار بود
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۶/۲۷
روز شعر و روز شاعر، *زادروز* "شهریار"
مات و مبهوت مسیرم، کی رِسم من شهرِ یار
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۶/۱۹
بنده پولت نباش، آزاد باش
زندگی کن همچو شاه و شاد باش
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۶/۱۲
تب کردم و دکترم لبت را تجویز
دارو شده کمیاب خدا رحم کند
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۴/۱۴
با دیدن رویت قلم افتاد ز دست
حیران شدم و رشتهی افکار گسست
هشیاری من پرید ای حضرت یار
مانند غزال سرکش از دام بِجَست
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۴/۰۶
موهای تو خرمایی و شهر دل من بم
آشفته نکن موی که بم زلزلهخیز است (حامد عسکری)
از دوری تو گشته تنم همچو کمان خم
من خم شدم و ناوک چشمان تو تیز است
در هجر تو غمگین و پریشان دو عالم
پس تیر بزن بر نظرم، تیر عزیز است
ای صاحب پیمانه و ای شاهِ شهِ جم
با دیدهی تو عاقبت این غوره مویز است
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۴/۰۶
چشم تو در قاب عینک چون عسل در شیشه است
لامروت اخمهایت تیشهای بر ریشه است
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۴/۰۵
نگاهت تلخ و سنگین است
ولی لبهای تو شیرین
شناسم جنس اعلا را
از آن تک بوسه ی دیرین
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۳/۲۷
چشم به هم، لب به دهان
بوسه زنم، بوسه زند
من شِمُرم کم نشود
زوج زنم، او سه زند
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۳/۱۵
به آسمان نظری کن، نگاه، ماهی نیست
شبیه قصر سیاهی که جای شاهی نیست
زمین شده برهوت و نداردش جریان
به بحر، قطره آب و به رود ماهی نیست
دلم شده به هیاهو شبیه صحنه جنگ
تنفسم به شماره، که هست گاهی نیست
زبان جسم و دلم هر دو میزند فریاد
تمام گشته توانم، به سینه آهی نیست
تو آنطرف، منم اینور، میانمان آتش
شَوم خلیل در این ره مگر، که راهی نیست
برای وصل من و تو، فقط بماند اعجاز
خدا بیایدش انگار، هیچ گناهی نیست
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۱/۲۱
از"الف" تا "ی" چو یک مَه فاصله
بعد بوسه؛ عشقبازی... نی گِله
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۱/۲۰
درد بیعشقی ز جانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
(رهی معیری)
بودنت یکجور بیتابم کند، دوریت هم
آتشی بر جان زند، من جان فانی داشتم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۱/۲۰
بوسهای را که زدم بر لب تو، پس خواهم
دِین خود را کُن ادا و پس از آن هم تحریم
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۱/۱۲
روزهایم شده شب، دیدن تو روز من است
گرچه عیدست ولی دوری تو سوز من است
ختم کن غائله و ناز و ادا را، هر چند
باختن بر دل تو غزوه پیروز من است
در فراغت شده چون زاغه باروت دلم
برق چشمان تو چون شعله افروز من است
رویت چهره تو غبطه دیروزم بود
لیک ماندن به بَرَم خواهش امروز من است
آمدی لطف نمودی تو بمان تا فردا
سیزده در بَرِ تو، همچو که سیروز من است
روی تو سبزه و مویت شب نوروزم شد
گره بر سبزه زدن رسم شب و روز من است
وحیدصفری افضل"وصال"
۱۴۰۱/۰۱/۰۵
قرنی بگذشت از این رفاقت امّا
هر روز که بگذرد طراوتش بیش شود...
وحیدصفری افضل"وصال"